تبليغاتX
خاطرات ناز کیمیا

خاطرات ناز کیمیا

Butterfly garden

هفته پیش تو تعطیلات کریسمس رفتیم باغ پروانه ها. همه نوع پروانه از نوعهای مختلف و رنگهای مختلف اونجا بود . جاتون خالی خیلی خوشگل بودن.

برای نگهداری پروانه ها محیط اونجا  گرمتر از فضای بیرون بودش ...

ماهی....پیش پیش...آخه من به ماهی به جای فیش می گم پیش.

اینا هم پروانه های خشک شده هستش...

وای خدا خسته شدم یه کمی استراحت کنم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:18  توسط کیمیا  | 

Negara zoo in malaysia

من حیوونا رو خیلی دوست دارم و هر حیوونی رو که از نزدیک می بینم می خوام برم بگیرمش و بهش دست بزنم... ولی بزرگترا بهم می گن بعضی از حیوونا خطرناکن نباید بهشون نزدیک شد مخصوصا ما بچه ها.

نازی...نازی...آهو کوچولو...

 

 

 

اینجا هم پایین باتو کیو (غار باتو) هستش. این غار که حدود ۳۰۰ پله داره تا بالا...من حدود نصفه پله هاش رو خودم به تنهایی رفتم (شیر زن). این پرنده ها هم پایین غار بودن و من کلی باهاشون بازی کردم البته یه کمی هم فراریشون می دادم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:54  توسط کیمیا  | 

دالی...

من اومدم البته باکمی تاخیر . آخه یه مدتی که رفته بودیم ایران بعدش هم که برگشتیم بابایی رو از میری منتقل کردن کوولالامپور. این مدت هم تا مامانی فرصت کنه وبلاگمو آپدیت کنه با این اسباب کشی طول کشید.

اینجایی که اومدیم پایین خونمون یه زمین بازی و سالن بازی داره که من هر روز یا یه روز در میون حتما می رم اونجا برای بازی. برگشتنی هم همیشه باگریه و زاری بر می گردم. اگه بچه ها باشن باهاشون بازی می کنم . مامانی می گه اوایل چون همیشه تو خونه تنها بودم و تنهایی بازی می کردم فکر می کردم همه چی باید برای من باشه مثلا وقتی می رفتم سالن بازی اگه بچه ای رو صندلی می نشست من می رفتم بلندش می کردم فکر می کردم همه چی مال منه ولی کم کم یاد دارم می گیرم که گروهی بازی کنم البته مامانی و بابایی می گن که دارم یه پیشرفتهایی می کنم...

 

اینجا هم تو یه مراسمی که از طرف شرکت دعوت بودیم من تو فشن کید نفر اول شدم یه جایزه هم گرفتم . نمی دونم چطور شد همه از من خوششون اومد و هر کی من رو می دید می گفت خیلی با نمکم. البته به قول مامانی و بابایی اون روز خیلی خوش اخلاق بودم . اگه اون روز از اون شاهکارهای همیشگیم که خودمو می کوبم زمین تا حرفامو به کرسی بنشونم نشون می دادم حتما از آخر اول می شدم. خلاصه اینکه اون روز من می خواستم یه جایزه بگیرم آدم باید وقت شناس باشه دیگه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:28  توسط کیمیا  |